کاشکی‌ فقط نگیم به‌ به‌

هفتهٔ پیش رفته بودم کتابخونهٔ شهر، نزدیک خونم. ساعت ۱۰ دقیقه به ۱۰ بود. باید ۱۰ باز می‌‌کرد. عجله داشتم، توشو نگاه کردم، دیدم تاریکه. رفتم نشستم روی سکوی جلوی پنجره تا باز کنه، ظاهراً چارهٔ دیگه‌ای نداشتم، اتوبوسی هم که باید سوارش می‌‌شدم رفت. چند دقیقه گذشت، دیدم یکی‌ درو باز کرد رفت تو!… به خواندن کاشکی‌ فقط نگیم به‌ به‌ ادامه دهید

بابا

بابا پریشب رفت. بعدش کلی‌ گریه کردم، خیلی‌ این مدت غصه خوردم چون نتونستم با امکانات محدودم، همهٔ کار‌هایی‌ رو که می‌‌خواستم برای بابام انجام بدم. خیلی‌ بدو بدو کردم این  مدت، با کلی‌ کار که ریخته بود سرم. حالا جاش خالیه. روز آخر دیگه بریده بودم. دیروز به زور از خواب بیدار شدم، کمی‌… به خواندن بابا ادامه دهید