امروز بیشتر از ۲۴ ساعت بود!

امروز صبح که بیدار شدم له بودم. صبح ها نمی تونم خیلی طولانی بخوابم چون بچه ها زود بیدار می شن و من هم با سر و صداشون بیدار می شم. اگر ظهر خونه باشم, می تونم یک ساعت بخوابم. به زور دگنک خودم رو مجبور کردم که جمع و جور کنم. اصلا توان نداشتم ولی بیشتر از… به خواندن امروز بیشتر از ۲۴ ساعت بود! ادامه دهید

به شجاعت یک پرنسس

دیروز زیر آفتاب داغ نشسته بودم و صورت بچه ها رو نقاشی می کردم. پسرک نوبتش که شد, روبروی من روی نیمکت نشست. خیلی محکم, واضح و شیوا گفت: "من می خوام یه پرنسس صورتی بشم." گفتم: چه خوب! چه پسر شجاعی. چند سالته؟" گفت: ۴. مادرش پشت سرم بود. زد زیر خنده. گفت: "همچین چیزی کم پیش… به خواندن به شجاعت یک پرنسس ادامه دهید

الان درست یک ماهه

ساعت نزدیک ۱۲ شبه. الان درست یک ماهه که تو این خونه ام. هر روز داره از وسایل ویلون روی زمین کم می شه و به قفسه ها و کمدها اضافه می شه. خیلی کارهارو تند تند انجام دادم و خودم رو زود جمع و جور کردم. اگر بتونم یکشنبه آخرین اسباب رو هم از انبار… به خواندن الان درست یک ماهه ادامه دهید

مثل توپ فوتبال

توی سه هفته اخیر مجبور شدم شرایطم رو برای دو تا دیگه از دوستام توصیف کنم. دلم نمی خواست تا مجبور نشدم, شیپور بردارم و دوره بیفتم که آهای مردم, من این بلاها سرم اومده و این مشکلات رو دارم. به خصوص اینکه آدم های راه دور, کمکی هم از دستشون بر نمی یاد. اما خب گاهی… به خواندن مثل توپ فوتبال ادامه دهید

خیالِ راحت

ساعت ۱۲,۵ ظهر از خونه زدم بیرون. دیروز با همون همکار ۷۵ ساله ام قرار گذاشتیم من امروز ماشین بزرگی رو برای ۵ ساعت کرایه کنم که باهاش بریم و همه انبار رو خالی کنیم. چون قرار بود اون ماشین رو برونه، خودش هم باید تحویل می گرفت. متاسفانه به جای ماشین با فضای ۵… به خواندن خیالِ راحت ادامه دهید

بارون می یاد

چند روزیه مدام بارون می یاد و بیشتر وقت هوا ابری و تاریکه. هوا دوباره سرد شده. هر بار که می خوام کاپشنم رو جمع کنم و از لباس های خنک تر استفاده کنم، دوباره سرد می شه. فعلا اثری از تابستون و گرما دیده نمی شه.توی این ۴-۵ روزه کلاسی نداشتم و خیلی خسته… به خواندن بارون می یاد ادامه دهید

جا به جایی با مشقت

هنوز مشغول جا به جایی هستم. اتاقم کمی شکل گرفته. چهارشنبه رفتم به مرکز دست دوم فروشی خیریه کلیسا. اونجا یه کمد کوچیک شبیه پاتختی، یه جاکفشی و یه میزتحریر خریدم. یکی از همکارام که ماشین داره گفته بود که برای اسباب کشی اگر ماشین لازم داشته باشم، کمکم می کنه. جمعه صبح اول وقت… به خواندن جا به جایی با مشقت ادامه دهید

بکِش بکِش با اسباب کِشی‌

بلاخره با کلی کشمکش برای تصمیم گیری، اتاقی رو گرفتم که پیش خانواده ۵ نفریه. چون یه اتفاق غیر منتظره دیگه افتاد، مجبور شدم بدون آمادگی قبلی، روز یکشنبه اسباب کشی کنم. کل وسایلم رو که ماه ها بود پیش دوستم انبار کرده بودم رو آوردم. فقط مونده ۴۰ تا کارتون که در حال حاضر… به خواندن بکِش بکِش با اسباب کِشی‌ ادامه دهید

دارد دل با خودم

از اون روزی که اون مساله پیش اومد، خیلی به هم ریختم. برام خیلی غیر منتظره بود. گاهی چیزهایی پیش می یاد که آدم اصلا انتظارشون رو نداره. هرچند این اتفاق ها و پیشامدها کوچیک باشن، اما چون خارج از انتظار هستن، خیلی ضربه بزرگ تری به آدم می زنن. انقدر منگ بودم از این… به خواندن دارد دل با خودم ادامه دهید