من همیشه بین استقلال و تنهایی درگیرم. مرزش گاهی برام خط خطی می شه. دلم می خواد مستقل باشم و وابستگی مالی و کاری به کسی نداشته باشم. در عین حال دلم نمی خواد تنها و به حال خود رها شده باشم. احساس به پشتیبانی احساسی و عاطفی دارم. احتیاج به همراه دارم، کسی که… به خواندن مرز خط خطی استقلال و تنهایی ادامه دهید
کله ام داغ کرده
باز توی کافه نشستم. بیرون باد می یاد، نمی شه نشست. سرم کمی درد می کنه. صبح نزدیک ساعت ۶ دوباره با صدای جیغ مانند همسایه روان پریش پایینی بیدار شدم. ساعت ۳ بعدازظهر خودمو به زور از خونه آوردم بیرون. آچمز و بیچاره بودم. بیچاره، چون چاره ای برای مشکلم پیدا نمی کردم. مونده بودم چهارچنگولی که چیکار کنم که درست… به خواندن کله ام داغ کرده ادامه دهید
خانم ها به هم کمک کنین
هیچ وقت به زنی که مدتی یه توی رابطه زناشوییش دچار مشکل جدی شده، نگین چرا توی رابطه موندی. شاید اگر می خواین سوالی کنین، بهتر این باشه که بپرسین: می خوای تو رابطه بمونی؟ شاید هم بهتر باشه اصلا سوالی ازش نکنین و به حرفاش گوش بدین. سعی کنین خودتون رو جای اون بگذارین و پا… به خواندن خانم ها به هم کمک کنین ادامه دهید
مغزم پر بود
امروز می خواستم برم کلاس اما بدن و مغزم دیگه نکشید. مغزم پر بود از حرف، از جمله و کلمه و آموزش. فکرم پر از آدم بود، آدم هایی که همه جا رو اشغال کرده بودن، با حرف هاشون، با غرزدن هاشون، با فضولی هاشون و با اطلاعاتشون. دلم می خواست همشون رو از مغزم… به خواندن مغزم پر بود ادامه دهید
خونه
الان ۵ صبحه. باز بی خوابی زده به سرم. شنبه عصر بعد از کلاسم رفتم استخر و یک ساعت توی آب شنا کردم، رقصیدم و شلنگ و تخته انداختم. آب برام مثل یه جایزه بود بعد از یک هفته شلوغ و پر استرس.دیروز ساعت ۹ صبح یکشنبه به نظرم می اومد نیمی از روز گذشته.… به خواندن خونه ادامه دهید
و روزها می گذرن…
توی بالکن یه رستوران تو آفتاب نشستم. باد می یاد. بادی که کمی قوی تر از ملایمه. هوا امروز حسابی گرمه، ۱۷ درجه است و بوی تعطیلات تابستون می ده. لازانیای سبزیجات با سالاد انقدر خوشمزه بود که در عرض یه چشم به هم زدن خوردمش. چند هفته ای می شه که منوی روز رو… به خواندن و روزها می گذرن… ادامه دهید
از دست دادن
شاید از دست دادن، زمانی برام مساله شد که نوزاد بودم و مامانم یک ماهی از شهرستان رفت تهران موند که یه سری کارهارو انجام بده.شاید از زمانی که دو سالم بود و از خونه بزرگمون با حیاط قشنگش تو شهرستان رفتیم تهران توی آپارتمان طبقه چهارم.شاید از همون چند روز بعدش که داداشم رفت خارج و من خواب بودم. شاید… به خواندن از دست دادن ادامه دهید
به خودم بیشتر اعتماد کنم
الان ساعت حدود ۴ صبحه. بشدت سرما خوردم. طوری مریض شدم که سال ها بود مریض نشده بودم. آب بینیم جوری سرازیره که انگار شیر آب رو باز گذاشتن! ساعت از ۳ گذشته بود که سردرد من رو از خواب بیدار کرد و دیگه نگذاشت بخوابم.دوازده روزه که اومدم خونه دوستم. فکر کردم شاید اوضاع عوض بشه. که عوض هم شد. هردومون به یه آرامشی… به خواندن به خودم بیشتر اعتماد کنم ادامه دهید
نمیدونم چی بگم
روزای گذشته، روزای خیلی عجیبی بودن از نظر احساسی. من مدام روی نمودارهای سینوس کسینوسی احساس در حال رفت و آمد بودم. از خوشحالی به ناراحتی و بدبختی، از امید به ناامیدی، از حس موفقیت به حس از دست دادن، از عصبانیت به آرامش و صلح، از عشق به نفرت. هی میرفتم و برمی گشتم. عجیب بود. طاقت فرسا… به خواندن نمیدونم چی بگم ادامه دهید
یعنی بهار مییاد تویِ دلِ من؟
امروز یه کمی خونه تکونی کردم. پنجره هارو باز کردم که بهار بیاد تو. از اولِ هفته عدس ریختهام تو آب واسه سبزه اما هنوز سبز نشده. برای اولین بار نیم کیلو سبزی گرفتم، سبزی پاک کردم و خرد کردم.بقیه روز به کارهای اداریِ سرد و تاریک و نگران کننده گذشت.