بهار

صدا و بوی بهار می‌‌یاد. خوشحالم که امسال بهار زود به شهر و دیار ما اومده. شونه هام داره سبک می‌‌شه. اینو امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم.از نیمه اردیبهشت برای بچه‌ها کلاس‌های خلاقیت و هنر می‌‌گذارم. جمعه رفتم کلید محل برگزاری کلاس هام رو گرفتم. باید از هفته دیگه خریدهام رو آروم آروم شروع کنم.

خمیرِ بازی

من مثل یه خمیرِ بازی ام. هرچی روزگار مشت و مالم می ده، خستگیم بیشتر در می ره. نرم تر می شم. حباب های هوام از بین می ره. روز به روز پررنگ تر می شم. آماده تر برای داشتن یک عالمه شکل های خوب, خلاق و عجیب.

مکالمات ایرانی

ر- چرا بچه دار نمی شین؟م- خب می دونی که وضع مالی مون اصلا خوب نیست. توی خونه ماهم که خودمون دو نفر به زور جا می شیم.ر- پول نداشته باشین, نمی میرین که!م- !!!...........................................خانم ۳۲ ساله خارج رفته, به دختر ۲۱ ساله داخل ایران: این آدم چه چیزایی داره که تو رو جذب می کنه و فکر می کنی برای ازدواج مناسبه؟۲۱… به خواندن مکالمات ایرانی ادامه دهید

برای صلح

نمی دونم، شاید هر دو ما به یه جنگ فشرده یک ساله احتیاج داشتیم. یه لجبازی تمام عیار, جنگ قدرت و زور و رو کم کنی. جنگی که شاید ریشه ای عمیق در گذشته ها داشت. جنگی برای صلح و برای آتش بست با درونمون. برای رشد و بلوغ. 

امتحان مادری

دیروز و پریروز دوباره با بچه ها بودم. قول داده بودم ببرمشون موزه کودک. خودم هم خیلی خوشحال بودم چون بزرگ ترهارو تنهایی اونجا راه نمی دن و من خیلی دلم می خواست که یه بار برم. تمام وقتی که باهاشون بودم, تمام سعی ام رو کردم که همه چیزایی که تئوری بلدم رو اجرا کنم. به… به خواندن امتحان مادری ادامه دهید

برف می بارد

برف می بارد. برف می بارد در غربت. دانه های برف می رقصند. فرود می آیند. برف نمی نشیند. چه کسی می تواند این سفیدی سرد را دوست نداشته باشد؟ راه می روم. به نوشتن فکر می کنم. توی مغزم می نویسم. گاهی از نوشتن فرار می کنم. نکند که مرا به دنیاهای ناشناخته دور ببرد.… به خواندن برف می بارد ادامه دهید

از بچه ها آموختن

دو تا بچه دوست داشتنی هستن، که موقتا برای ۵ هفته همسایه ما شدن. قرار شده چند باری نگهشون دارم. دختر و پسری ۶ و ۳ ساله اند. دختر به سه زبون صحبت می کنه، پسر به دو زبون، سومی رو می فهمه و با بله و خیر جواب می ده. پسرک قیافه ناز و… به خواندن از بچه ها آموختن ادامه دهید

من عاشق یه عروسک شدم؟

دیروز سه ساعت ورک شاپ تآتر بود, همونجا که همیشه کلاس رقص می رم و کلاس های مجانی برگزار می شه. موقعه ای که خبر نامه اش اومد, انگار یه جورایی شک داشتم که برم. نمی دونستم به دردم می خوره یا نه؟ دو دلیل من رو به رفتن سوق می داد, یکی اینکه تمرکز ورک شاپ روی… به خواندن من عاشق یه عروسک شدم؟ ادامه دهید

این روزا

از روزی که برگشتم مشغول سر و سامون دادن کارها و انجام کارهای عقب افتاده هستم. به شدت خسته ام, خوابم زیاد شده و از خوابم لذت می برم. دیشب یه جور عجیبی خواب هرچی دوست و آشنا توی عالم بود رو دیدم, خیلی قاطی پاطی و درهم برهم بود خوابم. انگار مغزم مشغول کار روی همه افکار و تاثیرات… به خواندن این روزا ادامه دهید