به حق کارای نکرده

"آری آری زندگی زیباست "*آمدن، رفتن، دویدن،کار نکردن، کار کردن،آرمیدن،چشم انداز سبز باغ را دیدن،جرعه هایی از شِلنگ باغ بر سر ریختن،لخت و اور در باغ دویدن،یک نفس، بر بلبلان و مرغان مینا، گوش دادن،نیمروز خستگی را در آفتاب ماندن،گاه گاهیزیر سقف این سفالین بام های آفتابی،قصه های غم را فراموش کردن،غذا خوردن، کم به کم بر رادیو فردا گوش دادن،عصر را… به خواندن به حق کارای نکرده ادامه دهید

باغ

من در آینه باغ توی باغ نشستم، ساعت حدود یک و نیم بعداز ظهره. پرنده ها از صبح دارن یه سره می خونن. هوا گرم و شرجیه. کمی سردرد دارم. برای خودم از تو فریزر یه بسته غذای آسیایی با سبزیجات برداشتم و ریختم تو قابلمه تا حاضر بشه. بعد سالاد درست کردم، از گلدونای تو باغ، ریحون سبز و بنفش کندم با… به خواندن باغ ادامه دهید

فرشتهٔ بی‌ بال

گاهی آدم ها هر چقدر که خوب یا بد باشن، برای دیگران فرشته می شن. یعنی تو یه لحظه خاص کاری می کنن که تبدیلشون می کنه به یه فرشته برای یه آدمی که اون لحظه به نوعی به کمک داره احتیاج. ممکنه که این فرشته اگر روز قبل یا بد سر راه این آدم قرار می گرفت دیگه این نقش… به خواندن فرشتهٔ بی‌ بال ادامه دهید

انگار که نیستم

از جمعه هوا گرم شده و روزا اکثرا آفتابیه. امروز هر طرف می رم مادرارو با کالسکه می بینم. یه خانومی با کالسکه بچه از بغلم رد می شه، تا تهِ حلق بچه رو می بینم چون داره با تمام قدرت جیغ می کشه. اون یکی با کالسکه بچه سوار مترو می شه، بچه اش ٥-٦ ماهه ست. قلنبه و… به خواندن انگار که نیستم ادامه دهید

زن خوشبخت نبود

زن خوشبخت نبود. فقط روزهایی از کودکیش را به خاطر می آورد و فکر می کرد که آن روزها خوشبخت بوده اما نه آن روزها هم خوشبختِ خوشبخت نبوده، چون مادرش خانه را ترک کرده و با کس دیگری ازدواج کرده، پدرش هم زن دیگری گرفته و خب زن دیگر هم که دیگر مادرش نیست و اسمش زن باباست.… به خواندن زن خوشبخت نبود ادامه دهید

بلاخره برگشتم

بلاخره برگشتم. سفر خوبی داشتم، شاید یکی از بهترین سفرهام به ایران بود. کلی کار کردم، فعال و خلق بودم، دوست هام رو دیدم، کلی ازشون چیز یاد گرفتم. سعی کردم به دور و بری هام کمک کنم و براشون مفید باشم، کتابای خوب رو بهشون معرفی کردم، سعی کردم فرهنگ استفاده نکردن از کیسه نایلون و کمک به محیط… به خواندن بلاخره برگشتم ادامه دهید

یک ماهه که اومدم

یک ماهه که اومدم ایران. نمی دونم چرا بعد از یک ماه الان تازه دارم می نویسم. شاید یه دلیلش این باشه که زمان خیلی زود گذشت. پروازم خیلی بد بود، بدترین پروازی بود که به عمرم داشتم. هر بار که با ایران ایر سفر می کنم مثل خر پشیمون می شم. جالب اینجاست که این خرییتم رو هی… به خواندن یک ماهه که اومدم ادامه دهید

دیالوگ‌های ایرانی‌

آقاهه دفعه اول منو دیده: شما نمی‌‌خواین تو‌ مقطع دکترا تحصیل کنین؟من: نه! من هیچ تصمیمی ندارم که حتا فوق لیسانس شرکت کنم.آقاهه: چرا؟! اون کشوری که شما توش هستید که خیلی‌ کشور با تمدنی.من: !!!!!!!اونجا به کسی‌ که حتا تحصیلات دانشگاهی هم نداره نمی‌‌گن بی‌ تمدن! خیلی‌‌ها هستن که علاقه نداران به دانشگاه برن… به خواندن دیالوگ‌های ایرانی‌ ادامه دهید

دلم هوای خونه کرده

دلم تنگه خونه ست. دلم واسه اون آدما، اون غذاها، بها، حال و هوای خیابونا، دید و بازدیدا، روزای آفتابی و کتابفروشی ها تنگه. دلم همزبون می خواد، همدل. می ذارم می رم خونه، شاید اونجا همه چی بهتر باشه...   شنبه پرواز می کنم، از اونجا می نویسم.

تحمل

بلاخره گاهی با این بالاپایین های زندگی می سازم، گاهی غر می زنم، گاهی دیونه می شم. این خونه منو یاد زمان جنگ می ندازه، برق می رفت، آب می رفت، فشار آب کم بود، ما طبقه ٤ ام بودیم، گاهی آب نمی رسید. مامانم با کتری آب گرم می کرد، می یاورد تو حموم می… به خواندن تحمل ادامه دهید