هر دم از این باغ بری می رسد

ساعت ٦ بعد از ظهره، خستم و همه بدنم درد می کنه. خورشت قیمه داره سر گاز قل قل می کنه و من تازه تونستم یه دقیقه بشینم. خونه تقریبا خالیه و تو هر اتاقی هنوز چند تایی کارتون هست. باورم نمی شه که یک سال گذشت، پارسال که اومدم تو این خونه، اصلا هیچ تصوری… به خواندن هر دم از این باغ بری می رسد ادامه دهید

پ. ن

بهت نگفتم نوشتن جای حرف زدن و دیدن و چت کردن رو نمی گیره؟ گفتم نوشتن سخته. دیشب خیلی گریه کردم، وقتی رفتم بخوابم، اشکام همینجوری گوله گوله می یومد. بس که دیروز با هیچ کس حرف نزده بودم. دیروز صبح رفتم دندون پزشکی، دو تا کلمه با منشی و دکتر حرف زدم و اومدم خونه. رو… به خواندن پ. ن ادامه دهید

سلام دختر جان

ما که نمی تونیم مرتب تلفنی صحبت کنیم، قرار شد برات حرفامو بنویسم، کاشکی تو هم برام حرفاتو بنویسی، الان سه روزه که می خوام برات ایمیل بزنم وقت نمی کنم. وقتی آدم بی دوست باشه تو غربت دلش می خواد کسی باشه که ببینتش یا صداشو بشنوه، تو هم که بی دوستی تو دیارت. آدم تا یه دوست جدید پیدا کنه و باهاش جور بشه،… به خواندن سلام دختر جان ادامه دهید

آرزوهای دست نیافتنی

دیروز یه کمی برف اومد، دلم می خواست به یکی زنگ بزنم بگم حالا که یه عالمه برف اومده و مدرسه هامون تعطیله، بیا بریم برف بازی. چقدر دلم خواست که اینطور بود. یه لحظه دلم خواست یه عالمه برف اومده باشه و بچه باشم و با بچه ها برم برف بازی. امروزم از جلو گلفروشی رد می شدم، یاد… به خواندن آرزوهای دست نیافتنی ادامه دهید

کاشکی زود بگذره

نمی دونم این یک ماه رو چطور سپری کنم. روزا سرد و تاریکه، کاشکی برف بیاد. قرارداد خونه رو هنوز نبستیم و باید تا هفته دیگه صبر کنم تا دلم قرص بشه، کارت ویزامو هنوز نگرفتم. دلم می خواد تکلیف این چیزا زودتر روشن بشه، زودتر بریم تو اون خونه ببینیم چیا لازم داریم که باید بخریم، اونم… به خواندن کاشکی زود بگذره ادامه دهید

تو روح باعث و بانیش …

خبر جدید اینکه روز آخر سال رفتم بانک، کارتم کار نکرد. امروز رفتم خانومه می گه اصلا نمی شه از حسابت پول برداشت! زنگ زده مرکز و کلی با یارو حرف زده و خندیده، می گم خوب نتیجه، می گه حسابت بستست! می گم چرا؟! می گه نمی دونم، خودت زنگ بزن به این آقا، بهت… به خواندن تو روح باعث و بانیش … ادامه دهید

آخرین روز سال

دیروز یه خونه خیلی خوب و بزرگ دیدیم، اولین خونه ای بود که رفتیم دیدیم، بقیه خونه هارو به رسم اینجا، همرو تو اینترنت دیده بودیم و از همون توضیحات و عکساش فهمیده بودیم که به دردمون نمی خوره، اونایی که اندازش خوب بود قیمتش گرون بود، اونایی که به پولمون می خورد خیلی خیلی کوچیک بود. من… به خواندن آخرین روز سال ادامه دهید

نمی رسم بنویسم

مدت هاست که می خوام بنویسم، اما نمی رسم یا شایدم خستگی کارای دیگه نمی گذاره که بنویسم، گاهی نوشتن حال و حوصله می خواد، گاهی هم واقعا حال آدمو خوب می کنه. سه هفته ایران بودیم، دید و بازدید و خرید و بارکشی و ترافیک. خیلی سفر پر از احساسی بود، یه مهمونی کوچولو گرفتیم، همه دوستای خوبم… به خواندن نمی رسم بنویسم ادامه دهید

بابانوئل وجود داره

دیروز روز خیلی شلوغی بود، ساءت ٩:٣٠ شب توی مترو نشسته بودم و داشتم خسته از کلاس رقص برمی گشتم. چشمم افتاد به ساک مقوایی ای که دست یه خانم جوون روبروی من تو ردیف بقلی بود، از این نقاشی های همیشگی کریسمس روش بود، یه بابانوئل مهربون با صورت خندون با یه عالمه هدیه دوروبرش. همینطوری که چشممو به اون عکسه دوخته بودم، کسی… به خواندن بابانوئل وجود داره ادامه دهید