اوضاع بهتره، حقوق ماهیانهام یه ۲-۳ ماهی تمدید شد، همین خودش خیلی خوبه چون احتمال داره بتونم تا سپتامبر پذیرش فوق لیسانس رو بگیرم که بتونم باهاش اجازه کارم رو دو برابر کنم. یه کار دیگه هم پیدا کردم که اصلا فکرشو نمیکردم که یروزی از همچین کاری پول در بیارم. دوستم صدا برداره و الان داره با یه انتشاراتی، یه… به خواندن اوضاع بهتره ادامه دهید
حالِ این روزای من
حالِ این روزای من یه حالِ عجیبه. سرگردونم.از نظرِ مالی وضعم خرابه و هنوز یه کار درست درمون پیدا نکردم. بدبختی اینه که یه جورایی توی دورِ باطل افتادم. اجازه کارم تا یه سقفیه که باهاش فقط میتونم اجاره خونه و بیمهام رو بدم. کارهای کوچک مثلِ بیبی سیتری هم که میشه بدونِ اجازه کار… به خواندن حالِ این روزای من ادامه دهید
عروسی در سبزه و مه (عروسی دهاتی خارجکی در یک نگاه)
دو هفته پیش شنبه رفته بودم عروسی، عروسی کسی که از نظر نَسَبی باید نزدیک باشه اما انقدر که همدیگرو نمیبینیم، کاملا با همدیگه غریبه ایم. خب من تا حالا اینجا نرفته بودم عروسی و از حال و هوا و قول و قرارای عروسی اینجا خبر نداشتم. ویلیج یا دهی که عروسی توش بود یه جای خیلی خیلی… به خواندن عروسی در سبزه و مه (عروسی دهاتی خارجکی در یک نگاه) ادامه دهید
جونم بالا اومد
جونم بالا اومد تا امروز بالاخره اولین امتحان معماریم رو دادم، خوب هم شد به نظرم. اما خیلی امتحان سختی بود، انگار که پروفسره به زبونِ مریخی کّلِ کتاب رو نوشته بود، خدا پدرِ اونی رو بیامرزه که خلاصه ش رو گذشته بود تو فروم دانشگاه اگه نه یه دو سه سالی طول میکشید تا من… به خواندن جونم بالا اومد ادامه دهید
فروشگاهِ رفاه خارجکی
سرِ کوچه پشتی، یه فروشگاهِ خیلی خیلی فسقلی هست اندازه یه اتاق. اکثرِ روزا از جلوش رد میشم که برم سوارِ مترو بشم. توش خیلی خوب دیده نمیشه. چند باری هی فکر کردم خدایا این فروشگاهه چیه؟ بالاش نوشته فروشگاهِ اجتمایی (عام المنفعه؟، بهزیستی). به نظرم میاومد که مثلِ سوپر مارکت میمونه. امروز از دوستم پرسیدم این چه فروشگاهیه؟!… به خواندن فروشگاهِ رفاه خارجکی ادامه دهید
پرده
اینجا خیلی از خونهها پرده و فرش نداره، به نظرم نداشتن پرده و فرش خیلی خونه رو سرد و بی روح میکنه. حتا به خونه حالتِ اداری میده. من کرکره رو خیلی دوست ندارم، همش فکر میکنم توی اداره نشستم انگار پرده به خونه یه حسِ امنیت میده. توی اتاقم که الان توش کار میکنم یه پرده زده بودم، همون… به خواندن پرده ادامه دهید
خیالم جَمه، همه چی خوبه…
یکشنبه عصر بود، داشتم آخرین ظرفهای کثیف رو بعد از دو روز مهونی مداوم میذاشتم توی ماشین ظرفشویی، یه جورِ مطبوعی خسته بودم. میخواستیم شام بریم خونه خواهرم. همین جوری که جمع و جور میکردم، یه دفعه یه تصویری اومد جلوی چشمم؛ بچهها دارن بازی میکنن، صدای خندشون مییاد، ما خسته و راضی از کارهای… به خواندن خیالم جَمه، همه چی خوبه… ادامه دهید
روز تولدم
امسال روز تولدم یه روز متفاوت بود. یه روزی که بهم خیلی خوش گذشت، یعنی در واقع به قلب و روحم خوش گذشت. اتفاقی که چند سال اخیر روز تولدم نیفتاده بود. پارسال که روز تولدم واقعا حوصله ام سر رفت! خوشالم که امسال روز تولدم برام پر از احساس های قشنگ بود و تنها نبودم و احساس تنهایی نکردم. کیک تولد کوچیک و نقلی پر از شمع های روشن توی تختم و میزِ پر از گل و خوراکی های خوشمزه توی حال، اولین چیزایی بود که روزم رو باهاشون شروع کردم. امسال من دو تا تولد داشتم. یه روزش در واقع تولد شناسنامه ایم بود که همیشه با تولدی که توی پاسپورتم نوشتم یکی یه به غیر از هر چهار سال یک بار که امسالم جزوش بود. بنابراین روز اولش مادر پدرم و دوستام از ایران بهم زنگ زدن و روز دوم اینجا کادو تولد گرفتم. روز اول اتفاقی از جلوی یه فروشگاه تُرک رد می شدم که یکی از اجزای جدا نشدنی تولدم رو دیدم! گوجه سبز! با خوشحالی به عنوان اولین کادوی تولدم یه بسته گوجه سبز خریدم چون خیلی ارزون نبود، یعنی اگر تولدم نبود نمی خریدم. اینجا گوجه سبز پیدا نمی شه و دو سال پیش فقط یک بار اتفاقی که رفتم فروشگاه تُرکی خرید، دست خانم فروشنده دیدم که داره می خوره. نمی دونستم اینجا بهش چی می گن، بهش گفتم خانم از اینا که تو دستتونه دارین می خورن، دارین؟! گفت آره! 🙂 دوستم ازم پرسید چه چیزِ تولد خوشحالت می کنه؟ کادوها، کیک یا صرفا روزش؟ هیچ وقت کسی این سوال رو ازم نپرسیده بود. گفتم احساس ها، احساس ها هستن که منو خوشحال می کنن، این که کسی به فکرم بوده، دوسم داشته، زنگ زده،… به خواندن روز تولدم ادامه دهید
خیاطی
بازم پارچه های رنگی توی حال پخش شدن، باز صدای قِر و قِر توی خونه پیچید. گورخر و ببعی و خرگوشِ رویِ پارچه می خندیدن، انگار که قلقلکشون می یومد. به دخترک فکر می کردم که با دیدنِ اونا می خنده. تمام وقت مادرم جلوی چشمم بود، پشت چرخ خیاطی، هی می دوخت و می دوخت و می دوخت تا اون پارچه اون پرده بشه، اون یکی لباس بشه، دامن بشه بره تن من، تا من بخندم. مادرم می یاد جلوی چشمم که سوزن می زد، چراغ چرخش همیشه روشن بود، روزای آفتابی، روزای پاییزی، زیر برف و بارون، همیشه داشت می دوخت. تا اون پارچه ها لباس بشه بره تن من، من بپوشم.
درس بخونم؟!
شنیدم انجمن دانشجویی سالی یه بار ۵۰۰ یورو به کسایی که شرایطش رو داشته باشن، کمک مالی می کنه. کلی مدارک جور کردم و فرم پر کردم و پاشدم رفتم اونجا، اتفاقا خانومه ایرانی بود. بهش گفتم خیلی کمک احتیاج دارم الان، گفت تا یه سری امتحان ندی، فکر نکنم بهت بدن. گفتم آخه الان… به خواندن درس بخونم؟! ادامه دهید