بچه هام

الان دارم یه کدوی نارنگی رو به سختی پوست می‌‌کنم برای یه سوپِ خوشمزه. روزی می‌‌یاد جلوی نظرم که هالویینه و من به همین سختی دارم توی یه کدوی نارنگی رو خالی‌ می‌‌کنم. بچه هام دارن از خوشحالی‌ بالا پایین می‌‌پرن. منتظرن من هرچی‌ زودتر چشم و دهنِ کدو رو تموم کنم و توش شمع… به خواندن بچه هام ادامه دهید

یادِ اون روزا به خیر

می‌ دونی دوستم، دلم برای اون روزا تنگ شده، برای روز‌های خوبِ  ۱۹ سالگی. وقتی‌ که می‌‌اومدم و شب پیشت می‌‌موندم. با هم کتاب‌های شعر رو ورق می‌‌زدیم و تا ۵ صبح برای هم شعر می‌‌خوندیم. اخوان، مشیری، سهراب، هرچی‌ که بود. گاهی توی تختت می‌‌نشستیم، من سرمو می‌‌ذاشتم روی پات و می‌‌گفتم چه نرمی،… به خواندن یادِ اون روزا به خیر ادامه دهید

* بنجنسان…

من یک سری ایده‌های خوب داشتم، برای آموزش به بچه ها. این ایده رو قبلا تو ایران پیاده کرده بودم و خوب جواب داده بود. فکر کردم که اینجا جای بازتر و بهتری برای این ایده هاست. یک سالِ پیش با یه دوست که تازه با هم آشنا شده بودیم و حرفِ همو خوب می‌‌فهمیدیم،… به خواندن * بنجنسان… ادامه دهید

بیبی سیتری

پریروز صبح رو تا بعدازظهر پیش خانواده ایرانی‌ بیبی سیتر بودم و عصر رو تا شب پیش اون یکی‌ خانواده. باز هم نتونستم بفهمم چرا مادرِ ایرانی‌ به بچه هاش انقدر دروغ می‌‌گه‌؟! به پسرِ ۸ سالش گفته بود که من فقط فارسی بلدم تا پسرک مجبور بشه با من فارسی حرف بزنه، اما پسرک… به خواندن بیبی سیتری ادامه دهید

دَر به دَر!

کار جدیدم مدلش دَر به دَری یه! یعنی‌ ما یه تیمِ ۱۱ نفره ایم که هر روزی توی یه پارکی کار می‌ کنیم. توی پارک‌های محله‌هایی‌ که بچه‌های خارجی‌ هستن . بچه‌هایی‌ از خانواده‌هایی‌ با فرهنگِ پایین و سطحِ سوادِ متوسطِ رو به پایین. بچه‌هایی‌ که به آموزش و یادگیری شون یا اهمیت داده نمی‌‌شه،… به خواندن دَر به دَر! ادامه دهید

دنیای رنگارنگ

وقتی‌ واردِ یه اداره بشی‌ که پشتِ میزش یه ایرانی‌ و یه سیاه پوست نشستن، یه ترک بهت سلام می‌‌کنه و یه اروپایی باهات حرف می‌‌زنه، وقتی‌ که لوسترشون از ترکیه است، فرششون ایرانی‌ یه، مبلشون از اروپاست. وقتی‌ که بچه‌ها از افغانستان و پاکستان و ترکیه و ایران و کوبا و رمانی ین، فکر… به خواندن دنیای رنگارنگ ادامه دهید

درس

روزِ آخر دیگه خیلی‌ از دستِ پسرک حرصم گرفته بود، هرچی‌ بهش می‌‌گفتیم لج می‌‌کرد. سرش داد کشیدم و گفتم اصلا آدم مزخرفِ تربیت نشد‌ه ای هستی‌! البته بعدش دلم براش سوخت. بعد از ناهار گارسنِ رستوران اومد پیشم و گفت که پسره بهش گفت جِ...! بعدم بهش یه تیک از غذاش رو پرت کرده!… به خواندن درس ادامه دهید

نه از دستِ بچه ها، که از دستِ پدرمادرها، هیهات!

هفته پیش برای بچه‌های مهاجرین و پناهنده‌ها دو روز ورک شاپ داشتم. اینها بچه‌هایی‌ هستن که هنوز زبانِ محیط رو خوب یاد نگرفتن و توی مدرسه مشکل دارن، برای همین توی تابستون، یکی‌ دو هفته ای، هر روز می‌‌یان کمپ، صبح تا ظهر زبان یاد می‌‌گیرن و بعد نهار می‌‌خورن و بازی می‌‌کنن یا ورک… به خواندن نه از دستِ بچه ها، که از دستِ پدرمادرها، هیهات! ادامه دهید

بچه

چند وقت پیش توی مترو نشسته بودم که یه تبلیغ دیدم در مورد پذیرشِ فرزندخونده. یه دفعه دلم خواست، دلم خواست برم یه بچه رو به فرزندی قبول کنم، دولت هم خرجش رو می‌‌ده‌، اما هرچی‌ بیشتر به این موضوع فکر کردم، دیدم هنوز آمادگی جسمی‌ و روحی روانی‌ رو برای مادر شدن ندارم و… به خواندن بچه ادامه دهید

روز‌های خوب در راهن

این دو هفته با بچه ها، خیلی‌ چیز‌ها یاد گرفتم، از آب و هوا و زندگی‌ مردمِ کلمبیا گرفته تا زبون اشاره و سیستم‌های آبرسانی و توالت‌های عمومی رومیانِ باستان. با آدم‌های خوب و مهربونی هم آشنا شدم. حسابی‌ خستم، دلم می‌‌خواد چند روز بخوابم اما خوشحالم، هم از چیز‌های زیادی که یاد گرفتم هم… به خواندن روز‌های خوب در راهن ادامه دهید