بعضی وقت ها یه جور کلافه ای می شم، انگار به هیچ صراطی مستقیم نیستم، انگار همه ی دیوار های خونه یا اتاق می خواد روی سرم خراب بشه. انگار که توی چهار دیواری جا نمیشم. می فهمم که باز یه چیزی توی خونم کمه، بالانس بدنم به هم میخوره انگار. این یه چیزی یه… به خواندن آدمِ عجیبی که من باشم ادامه دهید
بی مرزی
این ورِ دنیا آدم داستانهای متفاوتی میشنوه که گاهی تصورشون به عنوان یه ایرانی براش مشکله، یا آدم به فکرش هم خطور نمیکنه! دختری ۲۲ ساله از اتریش که عضو کاوچ سرفینگ (همزبان خانه) میشه، پسری که از دانمارک میره پیشش میمونه. پسر ۱۰ سال از دختر بزرگ تره، عاشقِ هم میشن، پسر به جای… به خواندن بی مرزی ادامه دهید
۴۳۰۰ تا بچه!
مجانی کار میکنیم اما اَزَمون بیگاری نمیکشن. ۴۰ نفریم. بعد از هر ۲ ساعت، نیم ساعت استراحت داریم. هله هوله و قهوه و آبمیوه مجانیه. به غیر از ما کسای دیگهای هم هستن که مجانی کار میکنن . میدونم حتا استادهای دانشگاه هم که مییان توی این کلاسها درس بدن، بیشترشون پول نمیگیرن. صبح ساعت… به خواندن ۴۳۰۰ تا بچه! ادامه دهید
نسرین
پسرک واستاده بود روی نرده، با دستهای کوچولوش صورتِ مادرشو گرفته بود، هی نازش میکرد، هی نازش میکرد. برگشتم زن رو نگاه کردم. یک دفعه به نظرم اومد شبیه نسرینِ . دلم یه دفعه تیکه تیکه شد. فکر کردم شاید الان بخواد پسرکش رو بغل کنه، شاید الان پسرکش بخواد با دستهای کوچولوش، صورتِ مهربونِ… به خواندن نسرین ادامه دهید
ماساژِ مهربانی
خانومِ مهربانی مرا ماساژ میدهد، میگوید اسمش اَگنِس است. خیلی خوش روست، همش میخندد، دستهای خیلی مهربانی دارد، دستهایی نوازشگر. اصلا آدمِ با احتیاطی ست. همش مراقب است که آدم را زیاد فشار ندهد، دوایی را که روی شانههایم میگذارد، میپرسد که زیاد داغ نباشد. پارافین را بعد از ماساژ با احتیاط پاک میکند، انگار… به خواندن ماساژِ مهربانی ادامه دهید
بهبود
تابستونه، سالادِ میوه میخورم، چند روزه میگرنم آروم شده، اون احساس گرسنگی سر ظهر که منجر به سردرد میشد بعد از سال ها گورشو گم کرده و من بدونِ اون احساس گرسنگی بیمارگونه، حس جدیدی رو تجربه میکنم و میتونم عمیق بخوابم، مثل اینکه قرصهای جدید با قبلیها خیلی متفاوته. هنوز توی تصمیمگیری کمی تنبلم… به خواندن بهبود ادامه دهید
عادت
آدمیزاد موجودِ غریبیه. به همه چیز عادت میکنه. وحشت از بعضی چیزها باعث میشه که ما موضوع رو برای خودمون انقدر بزرگ کنیم که فکر کنیم نمیتونیم خودمون رو به شرایط جدید وفق بدیم یا نمیتونیم شرایط جدید رو تحمل کنیم، اما کافیه جرات کنیم و پا به شرایط جدید بگذاریم. خیلی زودتر از اون… به خواندن عادت ادامه دهید
بیا
امروز صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب نبود، البته از دیروز بهتر بود. دلم خواست که چای پرتقالی دارچینی را که پارسال با هم که بودیم خریدم، بخورم. فقط دو تای دیگرش مانده. این چایی انگار که بوی تو را میدهد، بوی دریای مدیترانه را، بوی روزهایی را که با هم بودیم دختر. انگار… به خواندن بیا ادامه دهید
آخ خواهر جان!
خواهر جان چقدر دلم می خواهد که گاهی بلند شوم بیایم پیشت، تو وقت داشته باشی، سرت شلوغ نباشد، بشینیم با هم یک چای بخوریم. یا یک روز تو، خانه و زندگی و بچه و شوهر را فراموش کنی و بیای خانه ی من، سرک بکشی همه جا یا اصلا با هم مثلا آشپزی کنیم… به خواندن آخ خواهر جان! ادامه دهید
جا به جایی
بالاخره جمعه بعدازظهر، دوستِ مهربونم با شوهرش اومد و قسمتِ بیشتر اسباب کشیم رو انجام دادم. البته هنوز کامل منتقل نشدم اونجا. کلی تمیز کاری و جا به جایی هست که باید انجام بدم. شنبه هم یه دوستِ مهربونِ دیگه با ماشینش اومد و من رو برد خرید وسایل خونه. اینها دوستهایی هستن که من… به خواندن جا به جایی ادامه دهید