در زمان پدرانِ پدرانِ ما، در زمانی که هر کسی دنبال شکار ماموت خودش بود، آدمها شروع کرده بودند به آموختن زبان، به صحبت کردن با هم، فهمیده بودند دور هم جمع شدن یک انرژی جمعی خوبی دارد و اینها زیر زبانشان مزه کرده بود. زمانهایی بود که هر کسی خسته از شکار مموتی و دریدن… به خواندن سنّت پدران ما ادامه دهید
چهارشنبه سوری
دیشب چهارشنبه سوری من به شنیدن یه آهنگ چهارشنبه سوری از فیس بوک گذشت. ساعت ۹ تازه از سر کلاس اومدم و خسته بودم، سر درد هم داشتم. اما خاطراتم رفت به روزهایی که معمولاً تعطیلات عید رو در ویلای دوستی در شمال اقامت داشتیم. چهارشنبه سوری توی شهرک آتیشهای بزرگی درست میکردن. دختر صاحبخونه… به خواندن چهارشنبه سوری ادامه دهید
خوشبختترین دستهای دنیا
دستهای من خیلی مادر هستند. دوست دارند هر روز حداقل یکی دو تا بچه بزایند. دستهای من خوشبختترین دستهای دنیا هستند وقتی که خلق میکنند، وقتی که میچسبانند، وقتی که بُرِش میدهند، وقتی که میدوزند، دکمه یی به جای چشم، نخی به جای دهان، وقتی که میخ میکوبند، وقتی که اَره میکنند، وقتی که میتراشند… به خواندن خوشبختترین دستهای دنیا ادامه دهید
سگ دو یا دوی ماراتن!
از جمعه تا حالا انگار دنبالم کردن، تمام خیابونهای شهرو فکر کنم توی این چند روز پیاده رفتم. احساس میکنم از زانو به پایین پام دیگه ساقط شده! جمعه رفته بودم یه نمایشگاه مربوط به تحصیلات که ۵ ساعت توش راه رفتم. بعدش نیم ساعت راه رفتم چون منتظر یه دوست بودم که توی کارش… به خواندن سگ دو یا دوی ماراتن! ادامه دهید
واقعا چرا؟!؟!
روز اول که اومدم این دانشگاه، توی کلاس یه دختر ۱۸-۱۹ ساله توجهم رو جلب کرد. کمی نگاهش کردم، به نظرم ایرانی اومد. هر چی بیشتر نگاهش میکردم، بیشتر به نظرم میاومد که ایرانیه، یکی دو جلسه گذشت، داشتم از فضولی میمردم و دیگه حاضر بودم قسم بخورم که ایرانیه. بالاخره رفتم جلو و پرسیدم… به خواندن واقعا چرا؟!؟! ادامه دهید
عشقِ پیر یا پیرِ عشق
روزی که فهمیدم خانومی که قراره توی سفر هنری ۳ روزهام منو همراهی و راهنمایی کنه، یه خانوم ۷۰ ساله است، گفتم وای! نکنه هی بگه ننه من که پام درد میکنه، ننه من که این همه راه رو نمیتونم بیام، ننه اینجوری، ننه اونجوری! نمیدونم چرا یک لحظه یادم رفت که توی ایران نیستم… به خواندن عشقِ پیر یا پیرِ عشق ادامه دهید
۱۸ سالگی؟
دوباره با یه دختر ایرانی آشنا شدم که عاشق یه پسر اروپایی شده که ۱۰ سال از خودش کوچیک تره! آیا این معنیش نیست که در نسل من آدمهایی هستن که اصلا ۱۸ سالگی نکردن؟ خود من مدتیه حال و هوای ۱۸ سالگی زده به سرم!
امروز آفتابی است
من روزهای آفتابی را دوست دارم. روزهای آفتابی بوی مادرم را میدهد وقتی که میخندید. روزهای آفتابی بوی آب پر از کلر استخر را میدهد، بوی کرم ضدّ آفتابی که بوی تعطیلات تابستان را میدهد. صدای روزهای آفتابی مثل صدای گنجشک هاست و مرغهای عشق که یکدیگر را صدا میزنند، صدای کلاغهای دور دست را… به خواندن امروز آفتابی است ادامه دهید
بچهام
چند روز پیش داشتم دم ظرفشویی آلو میشستم، توی یه لحظه به این فکر کردم که چند سال دیگه مونده تا بچهٔ من انقدر بزرگ بشه که بتونه روی پاهای تپلوش بایسته و دست کوچولوش رو برای گرفتن آلو از من دراز کنه؟ یهو فکر کردم آلو هسته داره، باید بهش بگم مامان جون هستش… به خواندن بچهام ادامه دهید
دلم تنگه
دلم برای مرغابیهای توی رودخونه، برای پیراهنهای رقصان در باد، دامنهای کوتاه و پاهای برهنه تنگه.