به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟… به خواندن من و تو و رشت از روزگاری دور ادامه دهید
۸ سالگی
این اولین بار است که تولد وبلاگم را فراموش می کنم. از بس که کم می نویسم. روزها خیلی خیلی زود می گذرند و نمی دانم چطور ۸ سال شد. نمی دانم چرا چیزهایی را اینجا ثبت کردم و چیزهای دیگر را نه اما همیشه خوشحال بودم از اینکه جایی دارم برای نوشتن آموخته ها، فکرها و… به خواندن ۸ سالگی ادامه دهید
تمرین
دو هفته است آمده ام. دوباره در این هوا نفس های عمیق بکشم. جنگل را با هر نفس، فرو بدهم و رودخانه را. دیر آمدم، نشد که به فصل شنا در رودخانه برسم. راه می روم و نگاه می کنم، گوش می دهم، فکر می کنم. روزها مثل بادی که هر روز اینجا می وزد،… به خواندن تمرین ادامه دهید
ملغمه
افسردگی پاورچین پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن.هر کی برای خودش یه… به خواندن ملغمه ادامه دهید
از این روزهای من، برای تو
برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم.… به خواندن از این روزهای من، برای تو ادامه دهید
از وقتی آمده ام
از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود.بن سای ۱۰ تا برگ تازه داده و دو تا از برگ… به خواندن از وقتی آمده ام ادامه دهید
زندگی شبیه به قصه ها
p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 11.0px 'Geeza Pro'; color: #000000; -webkit-text-stroke: #000000} span.s1 {font-kerning: none} span.s2 {font: 11.0px Helvetica; font-kerning: none} آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی… به خواندن زندگی شبیه به قصه ها ادامه دهید
اُاُاُ هُپ!
روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم.این روزها… به خواندن اُاُاُ هُپ! ادامه دهید
آرامش، دور از خانه
این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و… به خواندن آرامش، دور از خانه ادامه دهید
شور زندگی
بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریس پشت خط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این… به خواندن شور زندگی ادامه دهید