بابا پریشب رفت. بعدش کلی گریه کردم، خیلی این مدت غصه خوردم چون نتونستم با امکانات محدودم، همهٔ کارهایی رو که میخواستم برای بابام انجام بدم. خیلی بدو بدو کردم این مدت، با کلی کار که ریخته بود سرم. حالا جاش خالیه. روز آخر دیگه بریده بودم. دیروز به زور از خواب بیدار شدم، کمی… به خواندن بابا ادامه دهید
بابا اومده
چی چی آورده؟ پسته و بادوم، توت و لواشک. بخور و بیا.مال خودمه، به هیچ کَسَم نمیدم.چقدر به وجودش احتیاج داشتم...یک هفته گذشته،شب به خیر میگه، داداشم پتو رو میکشه روش. میگه پسرم ایشالا خدا کمکت کنه، همهٔ کارهات درست بش، میرم جلو میبوسمش، سرمو نوازش میکنه، میبوستم، میگه ته تاقاری من، دختر من، تو… به خواندن بابا اومده ادامه دهید
گوشواره
گوشواره چقدر به آدم حس زنونگی میده. من تقریبا هیچ وقت گوشواره گوشم نکرده بودم. یا اگر کرده بودم فقط به اندازهٔ یه هستهی آلبالو بود! امروز برای خودم یه گوشوارهٔ حلقهای گنده خریدم. اینکه توی گوشم تکون تکون میخوره و هی میخوره به گردنم حس عجیب و تازهای یه که باعث میشد دلم غنج… به خواندن گوشواره ادامه دهید
عشق من
عاشقشم، کشته مردهٔ اون چشماشم. دلم براش ضعف میره، وقتی منو داوطلبانه میبوسه، انگار همهٔ دنیارو بهم دادن. تازه ۱۲ سالش شده، داره قدش اندازهٔ من میشه. بعضی وقتها دلم میخواست بچه من بود. البته من اون موقع جور دیگه یی تربیتش میکردم. به همهٔ کار هاش دقت میکنم. ۱۲ سالگی خودم یادم نمییاد. هر… به خواندن عشق من ادامه دهید
نسل من
عین ابر بهار گریه میکرد، ۳۱ سالشه از خونوادهٔ خوبیه، خیلی لوسش کردن. هرچی خواسته بهش دادن. حالا عشق شده، ۲ ساله. عاشق یه پسر اینجایی که ۶ سال از خودش کوچیک تره، چرا؟ چون همون موقعها که تازه اومده اینجا پسر با ۲ نفر دیگه هم خونییش بوده. اینم که بالاخره تا حالا رابطهٔ… به خواندن نسل من ادامه دهید
بازم رودخونه
امروز خیلی گرمه، یه قابلمه سالاد ماکارونی درست کردم. زدیم زیر بغلمون، روندیم تو جادهٔ پیچ پیچی. امروز سنجاب کوچولو نیومده بود، خیلی چشم به راهش بودم، دلم براش تنگ شده بود. فکر کردم حتما امروز جاش امنه. دنبال مرغابیا کردم، خیلی تند تند شنا میکنن، بهشون نمیرسم. دلم غاز میخواد، خیلی وقته غاز ندیدم.… به خواندن بازم رودخونه ادامه دهید
رودخونه
امروز خیلی گرم بود، جادهٔ پیچ پیچی توی جنگلو روندیم به سمت رودخونه. همهٔ جادهٔ پیچ پیچی رو نفس کشیدم توی وجودم، همهٔ پیچ پیچاشو یکی یکی دادم به سلولهای نفس نکشیدهٔ مغزم. توی جادهٔ پیچی پیچی با ۵۰-۶۰ تا میروندیم که یه سنجاب کوچولو خوشگل پرید وسط جاده. دوستم کوبید رو ترمز، سنجاب کوچولو… به خواندن رودخونه ادامه دهید
دریاچهٔ قو
رفتم توی دریاچه، خودمو انداختم روی تشک بادی. آفتاب میخورد به پشتم، باد میاومد. موجا منو برمی گردوند به ساحل، برای همین گاهی با دست و پام پارو میزدم و میرفتم اون وسطای دریاچه. یه خونوادهٔ قو از توی دریاچه رفته بودن توی چمنا به پسموندهٔ خوراکیهای ملت نوک بزنن، دیدم دارن برمی گردن توی… به خواندن دریاچهٔ قو ادامه دهید
کودکی…
بهاره، پنجشنبه صبح، تولد منه. دارم میرم مدرسه. بابا از صبح زود مشغوله. بابا همیشه سحر خیزه، پنجشنبهها نمیره سر کار. داره وسایل تزئین تولد رو از توی جعبه در مییاره. بادکنک باد میکنه، از همهٔ رنگ ها. بعضی از بادکنکها شبیه خرگوشن، دو تا گوش دارن. وقتی از مدرسه برمی گردم، همهٔ خونه تزئین شده،… به خواندن کودکی… ادامه دهید
هیچ دردی بد تر از درد چم چاره نیست!
نمی دونم دنبال چی میگردم...روزی چند بار ایمیل هام رو چک میکنم،در صندوق پست رو با اینکه میدونم خالیه هر روز با ذوق باز میکنم،به تلفنی که زنگ نمیزنه نگاه میکنم،به دو تا وبلاگ مورد علاقم سر میزنم، از اونجا روی یکی از لینکهای معرفی شده کلیک میکنم،به وبلاگ خودم سر میزنم برای اینکه ببینم… به خواندن هیچ دردی بد تر از درد چم چاره نیست! ادامه دهید