اعتماد…

می‌ رم تو آب شنا می‌‌کنم. هی‌ زُل می‌‌زنم به بچه کوچولو‌های نقلی، نه فقط به خاطره اینکه بچه‌ها رو خیلی‌ دوست دارم، به این زُل زدم که این بچه‌ها شاد و خوشحال با مامان و باباشون توی یه استخر، توی یه دریاچه شنا می‌‌کنن ومن و خیلی‌ از بچه‌های دیگه هیچ وقت با خانوادمون… به خواندن اعتماد… ادامه دهید

یه روز خوب می‌‌یاد…

یه روز خوب می‌‌یاد، یه روز که همهٔ کتاب‌هایی‌ که دلم می‌‌خواد رو می‌‌خونم،یه روز که همهٔ آهنگ هایی رو که دوست دارم، از حفظ می‌‌خونم،یه روز که همهٔ رقص‌هایی‌ رو که دوست دارم می‌‌رقصم.یه روز خوب می‌‌یاد، یه روزی که توی همهٔ کافه‌ها و رستوران‌های دوست داشتنی می‌‌شینم و مزهٔ همهٔ خوراکی‌های خوشمزه رو… به خواندن یه روز خوب می‌‌یاد… ادامه دهید

ماشین لباس شویی…

من سال هاست توی یه ماشین لباس شویی زندگی‌ می‌‌کنم که با شدت و سرعت می‌‌چرخه. توی چرخش شدید، مرتب به دور و برم چنگ می‌‌ندازم، بلکه به یه جایی‌ دستم بند بشه. اما به غیر از لحظاتی یا روز هایی‌، این اتفاق نمی‌‌افته. خیلی‌ ثبات سخته وقتی‌ که شرایط رو بقیه می‌‌چرخونن. هروقت که… به خواندن ماشین لباس شویی… ادامه دهید

اینجا چقدر…

اینجا چقدر زمستون طولانی بود،اینجا چقدر تا دیروز بارون اومد،اینجا چقدر همه حامله ان!،اینجا چقدر همه دو تا بچه دارن،اینجا چقدر منظمن، چقدر قانون دارن،اینجا چقدر تا یه ذره آفتاب می‌‌شه، مردم همه لخت می‌‌شن می‌‌ریزن تو کوچه!...

۱۸ سالگی…

پریروز دیدم بچه‌های هنرستان، پایان نامه‌هاشون رو برای تماشا گذاشتن و دارن پرزنت می‌‌کنن . (آخه اونا هم پایان نامه دارن، درست عین پایان نامه لیسانس) رفتم پیششون. اونا هم همون قدر زحمت کشیده بودن که ما برای پروژه پایان نامه مون. خیلی‌ برام جالب بود که اینا فقط ۱۸ سالشونه و چقدر کارهای جالبی‌… به خواندن ۱۸ سالگی… ادامه دهید

قضاوت

دختره به استادمون می‌‌گه: جلسهٔ دیگه نمی‌‌تونم بیام. آخه می‌‌دونی، عروسی بابامه!(من چشمام گرد شده، اما سعی‌ می‌‌کنم قیافمو عادی نگاه دارم و گوش بدم!)استاد جوون می‌‌گه‌: حالا زنش خوب هست؟!دختره می‌‌گه: آره، مهمترین چیز اینه که بابام رو خوشبخت و خوشحال می‌‌کنه. الان ۶ ساله با همن، قراره لب دریا عروسی بگیرن، می‌‌خوام برم… به خواندن قضاوت ادامه دهید

نَفَس…

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... هی‌… به خواندن نَفَس… ادامه دهید

پرواز

دیشب خواب دیدم دارم پرواز می‌‌کنم، حس خوبی بود، اولش می‌‌ترسیدم که بپرم، یه چتر پاراگلیدر داشتم، محکم گرفتمش، ترسیدم بند هاش دستم رو ببره. آخر پریدم، خیلی‌ حس خوبی داشت.

چرا؟

نمی‌ دونم چرا کسی‌ که توی بچگیش کتک خورده و از کتک متنفره، توی زندگی‌ خودش هم کتک می‌‌زنه؟ چرا کسی‌ که از لجبازی متنفره، خودش لجبازی می‌‌کنه؟ چرا کسی‌ که متنفره از نشنیده شدن، خودش گاهی خوب گوش نمی‌‌ده؟ چرا وقتی‌ از بدقولی بیزاره، خودش گاهی بد قولی‌ می‌‌کنه؟ چرا کسی‌ که متنفره از… به خواندن چرا؟ ادامه دهید