خوابهای نصفه نیمه. حرفهای نگفته، پروژههای نصفه کاره، پایان نامهٔ نا تموم، درسهای نخونده، ایمیلهای ننوشته، پستهای بلاگ ننوشته، ظرفها و لباسهای نشسته، لباسهایی که الان دارن توی ماشین رختشوری میچرخن، غذای نپخته، با دلی که تنگه.
من عاشق بهارم
وای خدا جونم توت فرنگی اومده با خودش بوی بهار آورده.توت فرنگی و زردآلو و گوجه سبز بوی بهارو میده، بوی تولد منو...
باد …
اینجا همش باد مییاد، بهار باد مییاد، تابستون باد مییاد، زمستون باد مییاد.امروز باد اومد، منو توی آغوشش پیچوند، منو با خودش برد، داشت با موهام عشق بازی میکرد، باد اما به صورتم بوسهای نزد.اینجا همش باد میاد، باد میاد...
ثانیهها…
ثانیهها دارن تند تند میگذرن، نگاه کن، نه! نه! اینها ثانیهها نیستن، روزها هستن، اونی که پشت سرش تند تند میاد ماهه، چرا انقدر سریع دو سال گذشت؟ روزها دارن با این سرعت کجا میرن؟
۱۴ به دَر!
۱۳ به در چون جمعه بود و روز کاری، اینجا یه عده تصمیم گرفتن که به جای ۱۳ به دَر برن ۱۴ بدر! ما هم جزو گروه دوم بودیم. البته بماند که بعضیها حتا ۱۵ به در هم رفتن ! و بعضی هم ۱۳ به دَر رفتنو هم ۱۴ به دَر، البته اونا جزو گروه… به خواندن ۱۴ به دَر! ادامه دهید
صندوق پست من همیشه خالیه
دلم برای یه نامهٔ پر از عشق تنگ شده، یه ایمیل که از یه دوست بیاد، یه نامه مفصل که بگه؛ سلام عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده، چقدر جات اینجا خالیه، کاشکی تو بودی با همدیگه میرفتیم فلان جا، ما رفتیم سفر، خوش گذشت، اینم عکس هاشه، من فلنا رزا میرم سر کار، محیطش… به خواندن صندوق پست من همیشه خالیه ادامه دهید
پس رابطهها چی میشه؟
توی این روزگار انگار لپ تاپ شده همه چیز آدم. میخوای اخبار بخونی، اون تورو نگاه میکنی. میخوای آهنگ گوش بدی، دنبال خوانندهٔ مورد علاقت میگردی، میخوای نامه بفرستی، منتظر جواب نامه ای، دنبال کار میگردی لپ تاپ رو باز میکنی. دلت برای سریالهای بی سر و ته وطنی تنگ شده، دنبال یه دوست قدیمی… به خواندن پس رابطهها چی میشه؟ ادامه دهید
این روزا هم میگذره…
خیلی ذوق زدهام از اینکه امروز پول زحمتای رو که کشیدم گرفتم، کلی خوشحال بودم که دوباره این فرصت پیش اومد که خودم پول دربیارم. احساس کردم کلی پول دار شدم. توی راه خونه از اون کیک آدمکی خوشگلا واسه خودم جایزه خریدم، وقتی رسیدم خونه تقریباً همهٔ پول رو دادم اجاره خونه و فکر… به خواندن این روزا هم میگذره… ادامه دهید
آخ انقدر کیف میده!
صبح پنجشنبه از خواب بیدار شدم دیدم اصلاً دلم نمیخواد برم سر کلاس، گفتم خوب ساعت اول رو میخوابم و نمیرم، بعد خوابیدم و دوباره بیدار شدم و دیدم یه روز خیلی قشنگ آفتابییه. گفتم اصلاً نمیرم سر کلاس، حوصلهٔ استرس و اعصاب خورد کنی رو ندارم.رفتم جنگل اومدن بهار رو ببینم، خیلی قشنگ بودن… به خواندن آخ انقدر کیف میده! ادامه دهید
انتظار…
امروز صبحِ زود که از خواب بیدار شدم، دیدم برف اومده و همه جارو سفید کرده. با این همه انتظار برای دیدن خورشید، آدم باورش نمیشه که بهار داره میاد. انگار این انتظار برای بهار تمومی نداره.انتظار گاهی خیلی خوبه اما گاهی خیلی عذاب دهنده است.انتظار خوبه وقتی که میری خونه، دو تا چشم منتظر… به خواندن انتظار… ادامه دهید