*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می… به خواندن *بار دیگر شهری که دوست می داشتم ادامه دهید

به دنبال یک جو ارزشِ انسانی

از وقتی پام رو توی تهران گذاشتم، تا همین پریروز، اینجا و اونجا بارها دیدم که ارزش انسانی چه آسون خدشه دار می شه. ارزش انسانی برای من خیلی مهمه، هر بار که می رم ایران، خیلی غصه می خورم از اینکه می بینم انقدر راحت به احترام و ارزش یک انسان ضربه وارد می شه. انقدر راحت آدم… به خواندن به دنبال یک جو ارزشِ انسانی ادامه دهید

۷ سالگی

۴ روز است که وبلاگم ۷ ساله شده. ۷ سال خودش یک عمر است. عمر یک کودک که بزرگ می شود و به مدرسه می رود. آماده می شود برای رفتن، مستقل شدن. هرچه سال ها گذشت کمتر نوشتم و بیشتر فکر کردم. بیشتر درگیر زندگی و رها کردن روزمرگی ها شدم. بیشتر آموختم، بیشتر زخم خوردم… به خواندن ۷ سالگی ادامه دهید

اینجا همه چیز درهمه

بالاخره توی خونه ام مسقر شدم. بیش از یک هفته است که خونه خودم می خوابم. شب اول خیلی بد خوابیدم اما از شب دوم خوب شد. هنوز وسایلی هستن که پیداشون نمی کنم و وسایلی هستن که به جاشون عادت نکردم. هنوز آشفتگی توی خونه هست. بارها غذا پختم. دفعه دوم مشغول کار شدم و اصلا… به خواندن اینجا همه چیز درهمه ادامه دهید

یعنی اینجا می مونم؟

روزها در وطن به سرعت برق و باد می گذرن. یک هفته طول کشید تا به هوا عادت کنم. روزهای اول به بخور و بخواب و بازدید از آپارتمان هایی برای اجاره گذشت. بی نظمی، گرما و به طبع اون میگرن، ترافیک و راه های دور چیزهایی هستن که این روزها کلافه ام می کنن.… به خواندن یعنی اینجا می مونم؟ ادامه دهید

جنگ تن به تن بین والد و کره خر درون

پاسی از نیمه شب گذشته. صدای زوزه باد می آید. امروز حوالی ساعت ۳ بعدازظهر هوای ۳۱ درجه به شدت ابری شد. در عرض چند دقیقه آسمان سیاه شد و رگبار شدید گرفت. حدود یک ساعت باران و رد و برق بود و دوباره آفتابی و شرجی شد. امروز حسابی انگیزه کار و فعالیت داشتم. توی… به خواندن جنگ تن به تن بین والد و کره خر درون ادامه دهید

چطوری این نسل می خوان برای بچه هاشون دیکته بگن؟

چیزهایی در بعضی از هموطنان هست که آزارم می ده، مثلِ نامشخص بودن هدف و درخواستشون، جدی نگرفتن مسائل و فارسی حرف زدنِ غلط.یه همشهری با نمک، پستی گذاشته توی صفحه نیازمندی های شهر (بدون نقطه و ویرگول) به صورت زیر:''سلام دوستان من دنبال کارم اینجا تو این زمینه ها سررشته دارم نصب و تعمیرات انواع کولر گازی و نصب پارتیشن طراحی و… به خواندن چطوری این نسل می خوان برای بچه هاشون دیکته بگن؟ ادامه دهید

و من همه این شکستن ها را پشت سر گذاشتم…

گاهی اوج درد، لحظه اتفاق نیست. بلکه بعد از آن است. اوج درد لحظه ای نبود که دندان توی دهانم خورد شد، بلکه لحظه ای بود که دندانپزشک دندان را کشیده بود و حس جای خالی دندان بود که درد می کرد، حس نبودنش بود که درد می کرد. جای خالی اش بود که قطره های اشک را توی… به خواندن و من همه این شکستن ها را پشت سر گذاشتم… ادامه دهید

آدمیان دورند

امروز یکشنبه است. ساعت ۱۲ ظهر. روی نقشه گوگل یک پارک جنگلی نزدیک خانه جدیدم پیدا کردم. کمی سبزیجات پخته از دیشب توی یخچال داشتم، کمی قارچ تفت دادم، یک تخمرغ پختم و همه را توی یک ظرف ریختم. یک شیشه آب برداشتم و کوله پشتی با لپ تاپ. از خانه زدم بیرون. سوار تراموا و… به خواندن آدمیان دورند ادامه دهید

اسباب کشی بی انتها

امروز چهارشنبه است. دیشب خیلی بد خوابیدم، بی خوابی زد به سرم. همچنان مشغول بستن جعبه ها هستم. انگار که کار تمومی نداره. فقط این توان بدنیمه که انگار داره تموم می شه. فکر می کردم که کل زندگیم تو ۴۰ تا جعبه جا می شه اما بر خلاف انتظارم، ۵۲ تا جعبه شده و من همچنان که وسایل رو می بندم، به… به خواندن اسباب کشی بی انتها ادامه دهید