یکشنبه است. آرام و ابری. هوا قرار باران دارد. شاید هم چند قطره ای ریخته باشد. سر و چشمانم سنگین است. احساس رخوت می کنم. امروز و دیروز ساعت حدود هفت و نیم صبح با سر و صدای همخانه ای بی ملاحظه از خواب پریدم و بدخواب شدم.چند هفته ای است که به خانه تکانی قبل… به خواندن خانه تکانی ادامه دهید
تَرک
مدت هاست تو تَرک و تقوییتم. تَرکِ میگرن، تَرکِ عادت های غذایی، ترکِ تنبلی تو ورزش کردن، ترکِ به نکات منفی فکر کردن، ترکِ بعضی آدم ها و بعضی وابستگی ها. تقویت عادت های خوب مثل کتاب خوندن، توجه و اهمیت به احساسات و نیازهام و پرده کردن اشتباهات و مشکلاتم. فکر می کنم موفق شدم، دارم همه رو ترک می کنم. چون این روزها اعتماد و عزت… به خواندن تَرک ادامه دهید
سبکی
از سه هفته پیش که آخرین پست را نوشتم تا به امروز که باز مهمان قهوه خانه بالای کتابخانه ام، روزهای شلوغی را گذراندم. هر روز در حال فعالیت بودم. از کارم استفاء دادم. تصمیم های مهمی را باید می گرفتم. احساس های متضادی را تجربه کردم. شادی و غم، وابستگی و استقلال، عصبانیت و آرامش، خستگی و گیجی… به خواندن سبکی ادامه دهید
همه خنده هام رو می ریزم توی یه گونی
توی کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه نشستم. افکارم و کارهام رو می نویسم. هوا آفتابی یه. تمام تلاشی که این چند وقت اخیر برای تغییر خودم و تغییر بعضی رفتارها و معاشرتم با دیگران کردم داره به ثمر می شینه. حالم روز به روز داره با خودم و اطرافم بهتر می شه و تغییراتی رو در اطرافم… به خواندن همه خنده هام رو می ریزم توی یه گونی ادامه دهید
آخرِ سفر
سفرم روزهای آخر فروردین ماه شروع شد. در یک روز سرد و تنها.در این سفر فشرده پنج بار با هواپیما و یک بار با کشتی غول پیکر سریع السیر از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگه جابه جا شدم. یکی از آرزوهای بزرگم رو برآورده کردم. کلی تجربیات متفاوت کسب کردم، تصمیمات خوبی گرفتم، اشتباهاتی… به خواندن آخرِ سفر ادامه دهید
خودِ خودِ خوشبختی
امروز خودِ خودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می… به خواندن خودِ خودِ خوشبختی ادامه دهید
چاه سوم، سفر
بالاخره یه چاه دیگه پیدا کردم که پول هامو بریزم توش. دارم می رم سفر. سه شهر از دو کشور دیگه. هیجان دارم و خوشحالم.
خط خطی روی دیوارِ افسردگی
روزها تند تند می گذرن و من صبح ها که از خواب بیدار می شم، روی دیوارهای افسردگی و تنهایی چوب خط می کشم. کاغذهای پخش و پلا دارن روز به روز کمتر می شن و بخشی از اطلاعاتشون به مخ بنده و بخش اعظمش روی ابرهای اینترنتی منتقل می شه. لباس هایی هم هستن که گه… به خواندن خط خطی روی دیوارِ افسردگی ادامه دهید
سال نو
دو سه روزه که روزا آفتابی ین. روزای آفتابی حالم خیلی بهتره. این روزا کله ام پره. پر از مطالب کلاس ها و دوره های مختلف، کار و مشکلات. درگیری های روزهای اخیر، وسایل و مطالبی که مدت هاست ویلون و نامنظم و دسته بندی نشده هستن. دارم آروم آروم به همه چیز سر و سامون می دم. طول می… به خواندن سال نو ادامه دهید
مدت هاست که ننوشتم
۲۴ روز می شه که از ایران برگشتم. خسته و سرگردون و افسرده. به قول معروف یک مَن رفتم، صد مَن برگشتم. امروز یه روز سرد و بارونی یه. از روزی که برگشتم، بارها سعی کردم یه پست توی وبلاگ بگذارم و موفق نشدم. نوشتن این متن رو همون روزهای اول شروع کردم.اولین روز کاری ام توی کارگاه چوب بود با بچه های ۶ تا… به خواندن مدت هاست که ننوشتم ادامه دهید