پدر مادرها پیر و لاغر شدند. دست هاشون باریک و پر چروک. موی مادرها سپید. موی پدرها خلوت. غبغب ها آویزان. چشم ها کمسو. گوش ها کم شنوا. بعضی فراموشکار. بعضی گیج. غصه دار می شود آدم با این گذر زمان. انگار که در غیبت ما غربتیان، مرگ از این نزدیکی رد شده باشد و رد پای خودش را روی این موها و… به خواندن گذر زمان در وطن ادامه دهید
زندگی بی کیفیت
هم خونه ایم تو غربت یه زن ۴۱ ساله است. موهای نامنظم و شونه نکرده اش، کمی فر داره. هیکلش درشت و یوقورِ. حرکاتش شلخته است و ظرافتی نداره. شور زندگی توش نیست. یه رگه هایی از افسردگی از توی وجودش رد شده. به نظر می یاد حال نداره از زندگی چیزی بخواد. خیلی راحت تسلیم زندگی می شه. یه… به خواندن زندگی بی کیفیت ادامه دهید
روزها در ایران
اومدم ایران. امشب شب کریسمسه. روزها دارن تند تند می گذرن. هوا خیلی آلوده ست. آسمون یه رنگ عجیبه. خورشید یه حال دیگه ای داره. خیلی زود پریدم وسط زندگی اینجا. انگار نه انگار که یکسال نبودم. تاحالا ۴ تا از دوستام رو دیدم. کارهای اداری انجام دادم. به یه دفتر دولتی مراجعه کردم. در حال تعمیرات بودن. کل پله ها… به خواندن روزها در ایران ادامه دهید
آرامش پس از طوفان
این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه… به خواندن آرامش پس از طوفان ادامه دهید
به بهانه روز خشونت علیه زنان
قبل از این که مهاجرت کنم خشونت برام تنها کتک و مشت و لگد بود و جای انگشتان ضارب روی بدنم که قرمز رنگ می شد و دردناک بود. اصلا روحم هم خبر نداشت که روزهای زیادی از زندگیم رو تحت خشونت روانی گذروندم. خشونتی که تمام روزگارم رو تحت تاثیر قرار داد. از وقتی حدودا ۱۲ ساله… به خواندن به بهانه روز خشونت علیه زنان ادامه دهید
برداشتن مشکلات از سر راه
از چند روز قبل از که بیام این خونه، یک چیز ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. نداشتن ماشین لباس شویی.دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیم دیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم، لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن. وقتی با یه… به خواندن برداشتن مشکلات از سر راه ادامه دهید
روزهای پرکار
۲۰ روزه که ننوشتم. باز اومدم تو کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه شهر. نشتم و می نویسم. هرچی زمان می گذره، کافه شلوغ تر و پر سر و صدا تر می شه.سفر خیلی خوبی داشتم. مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست… به خواندن روزهای پرکار ادامه دهید
دوباره دیالوگ های ایرانی
لینک متنی رو که توی یه مجله اینترنتی به عنوان نقد کتاب نوشتم، برای دوستی فرستادم. اولین جمله ای که برام نوشت: وای! خب تو اینارو نوشتی که کتابش رو دستش باد می کنه!من: مگه به حرفِ منه؟ طرف ۷ ساله داره این کتابو می فروشه! این همه مردم هر روز نقد می نویسن در… به خواندن دوباره دیالوگ های ایرانی ادامه دهید
جلوی گیت
امروز هوا آفتابیه و ۷ درجه بالای صفر. در حالی که دماسنج اول صبح صفر درجه رو نشون می داد. در حال برآورده کردن یکی از آرزوهام هستم. سفر به اسپانیا. جلوی گیت نشستم و نیم ساعت دیگه پرواز می کنم. تا وقتی اونجا پیاده نشم و تو کوچه پسکوچه ها راه نرم، باورم نمی… به خواندن جلوی گیت ادامه دهید
حال و هوای کریسمس
یک دفعه هوا خیلی سرد شد. هنوز به وسط سپتامبر نرسیده، رسید به صفر. وقتی که هوا سرد می شه، وقتی که درجه هوا به صفر نزدیک می شه و از روی صفر سُر می خوره و پایین می ره و وقتی که دماغم به شدت یخ می زنه، دلم غنج می زنه برای حال… به خواندن حال و هوای کریسمس ادامه دهید