روزی

روز اول مدرسه، هوا سر بود. باد می اومد. ایستگاه های قطار و مترو قیامت بود. مردی از روی مبایلش قرآن رو زیر لب می خوند و تند تند ورق می زنه. توی پارک پیرزنی با همسرش نشسته بود. صورت پیرزن حسابی چروکیده بود. چونه ای بالا اومده داشت. همین طور که یه چشمش به نوه اش… به خواندن روزی ادامه دهید

سردرد

سردرد با من سوار هواپیما شد. با من از پله ها پیاده شد. سوار قطار شد. توی شهر همراهم بود و وقتی سوار بر قطار بین شهری از شهری به شهر دیگه می رفتم. سردرد همراهم بود وقتی کتاب های زیبای فرانسوی رو ورق می زدم. و وقتی به قیمت های سرسام آور پشت ویترین ها نگاه… به خواندن سردرد ادامه دهید

پول

ساعت ۱۲ از ماشین میشل پیاده شدم. داشتن می رفتن مهمونی خانوادگی تو شهر کناری. پله های برقی رو به سمت قسمت قدیمی شهر رفتم پایین. هنوز راه نیفتاده گرسنه ام بود. دست کردم تو کیفم کیف پولم رو در بیارم که دیدم نیست. یک دفعه یخ کردم. یادم افتاد تو جیب کیف کمریم جا مونده.… به خواندن پول ادامه دهید

دارم می رم سر کار

ساعت ۸ صبحه. دارم می رم سر کار. ۵-۶ دقیقه ای تا ایستگاه قطار شهری پیاده راهه. تند تند قدم برمی دارم. به شدت شونه هام درد می کنه. آدم های زیادی با بوی سیگار از کنارم رد می شن. به ایستگاه که می رسم، پله های برقی رو می رم پایین، یادم می افته که قرص های میگرنم رو… به خواندن دارم می رم سر کار ادامه دهید

قصه آدم ها

روزها سر کار می شینم، بی سردرد یا با سردرد. آدم ها می یان و می رن. مثل آب روون. هر کدوم نقش و طرحی تو ذهن یا قلبم به جا می ذارن. انگار هر کدوم یه کتابن. انگار یک دفعه پرتاب شدم وسطِ این کار. وسطِ همه آدم هایی که توش می یان و… به خواندن قصه آدم ها ادامه دهید

سرسام

چند شبی خیلی‌ بد می‌‌خوابیدم. همسایه طبقه بالا، چند وقته کولری نصب کرده که لوله اش از بالای پنجره اتاقم رد می شه. خیلی صداش بلنده. حدود ۳ هفته ای تمام شبانه روز بدون وقفه روشن بود. روزها که خونه نیستم، اما شب ها صداش آزارم می داد. دو شب از شدت صدا نتونستم خوب بخوابم. بیشتر وقت رو بیدار بودم و شب دوم میگرن… به خواندن سرسام ادامه دهید

مهاجرت بدون انگیزه

دومین هفته کاری ام فردا تموم می‌‌شه. این دو هفته خیلی‌ زود گذشت. کلی‌ چیز یاد گرفتم. بعد از سال‌ها دوباره با ویندوز کار کردم و برای اولین بار با سیستم‌های تو در توی دیتا بیس. شغلم برام جالبه، هر روز حداقل با ۲ تا ۴ نفر آشنا می‌‌شم که هر کدوم داستان خودشون رو دارن. پیر و… به خواندن مهاجرت بدون انگیزه ادامه دهید

مایو

اولین باری که مایو خریدم، ۱۸ سالم بود. قبل از اون همیشه خواهرم قشنگترین مایوهارو از اروپا می فرستاد. تی شرت و شلوار جین و پولیور و گاهی پیراهن رو هم خواهر و برادرم می فرستادن. پالتو و کاپشن و پیراهن های مهمونی رو مادرم می دوخت. به غیر از خریدن مقنعه و مانتو شلوار مدرسه،… به خواندن مایو ادامه دهید

اداره بازی

بچه که بودم, گاهی عصرها چند دقیقه ای می رفتم اداره بابام. بابام حسابدار بود. خیلی دوست داشتم که دفتر کارش پر از لوازم تحریر و ماشین حساب بود. یه ماشین حساب داشت که توش کاغذ لوله شده (فیش) می رفت و هرچی رو باهاش حساب می کردی، روی کاغذ ثبت می شد. من خیلی اون ماشین حساب رو دوست… به خواندن اداره بازی ادامه دهید

شلپ شولوپ

جمعه, آخرین روز ماه جولای, حدود ساعت ۴ بعدازظهر, خودم رو برداشتم و بردم استخر. یه دلم می گفت بمونم خونه و بی کار و بی عار یه گوشه بیفتم. اما اون یکی دلم به شدت می خواست بره استخر. به خصوص که گرفتگی شدید عضلات گردن و شونه هم داشتم. هوا حدود ۲۵ درجه بود و کمی تا قسمتی… به خواندن شلپ شولوپ ادامه دهید