آلبوم قدیمی‌

توی این مدت دوست هام هر کدوم یا رفتن یه طرف دنیا، یا ازدواج کردن. حتا بدون اینکه من برای آخرین بار ببینمشون، بدون آخرین بوسهٔ خداحافظی. یا بدون اینکه بهشون تبریک بگم، حتا بدون اینکه براشون آرزوی خوشبختی کنم، بدون اینکه توی لباس عروسی ببینمشون. به خاطر همین همش یاد آلبوم قدیمی‌ مامانم می‌‌افتم،… به خواندن آلبوم قدیمی‌ ادامه دهید

سال نو میلادی

آتیش بازی‌های سال نو میلادی منو یاد سه چی‌ می‌‌ندازه:۱. بمباران و ضد هوایی‌ و خاموشی. که خاطرهٔ خوشی‌ برای یاد آوری نیست.۲. چهارشنبه سوری، که همیشه فکر می‌‌کردم خیلی‌ دوسش دارم، اما همیشه غصّه می‌‌خوردم و ناراحت بودم که چرا توی این شب تنهام در حالی‌ که بقیه با هم هستن و در کنار… به خواندن سال نو میلادی ادامه دهید

بگذار پرواز کنم برم اون دور دورا…

این روزها توی برف که راه می‌‌رم، صدای خرت خرت برف‌ها زیر پام انگار من رو می بره به اون روزهای دور. صدای تو می‌‌پیچه تو گوشم که می‌‌خندی، صداتو می‌‌شنوم که صدام می‌‌کنی‌. با من توی برف‌ها بازی می‌‌کنی‌، دنبالم می‌‌کنی‌، آدم برفی می‌‌سازی.از دبستان که تعطیل می‌‌شدم، سر ظهر با اون سرویس آبیه… به خواندن بگذار پرواز کنم برم اون دور دورا… ادامه دهید

نمی‌‌شناسم!

یه جایی‌‌ام که نمی‌‌شناسم، پیش آدم‌هایی‌ که کم می‌‌شناسم، ایمیل هام رو از کامپیوتری که نمی‌‌شناسم چک می‌کنم و برای آدم‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم ایمیل می‌‌زنم با اونایی که کم می‌‌شناسم می‌‌رم یه جایی‌ که اصلاً نمی‌‌شناسم. توی آشپزخونه‌ای که کم می‌‌شناسم و توی قابلمه‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم، روی گازی که نمی‌‌شناسم غذایی رو می‌‌پزم که می‌‌شناسم.… به خواندن نمی‌‌شناسم! ادامه دهید

کوهستان

اومدم کوهستان، این منظرهٔ پشت پنجرمه.اما دلم هوس دریا کرده. چند وقت دیگه می‌‌رم دریا رو ببینم اما این دریا اون دریا نیست. همون دریایی‌ که این آخریا، آبش انقدر بالا اومده بود که تا نزدیک دیوار ویلاها می‌‌اومد و من فکر می‌کردم این دریا یه روزی اون ویلا هارو با خودش می‌‌بره...

من احساس اون بچه‌ای رو دارم که…

من احساس اون بچه‌ای رو دارم که مشقش رو ننوشته و دلش نمی‌‌خواد بنویسه،من احساس اون بچه‌ای رو دارم که روز امتحان، خودش رو توی کمد خونه قایم می‌کنه که کسی‌ پیداش نکنه،اون بچه‌ای که خودش رو پشت دامن مامانش قایم می‌کنه و فکر می‌کنه دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمی‌‌تونه بهش آسیب برسونه،و اون… به خواندن من احساس اون بچه‌ای رو دارم که… ادامه دهید

وقتی‌ نمی‌‌فهمی‌، دهنت رو ببند!

دلم می‌خواست کلهٔ معلمه رو بِکَنَم! همونی که ادای آدمای مهربون و کمک کن رو در میاره. همونی که امروز به من پرید. گفت تو که همش اینجا واستادی داری کار بقیه رو نگاه می‌‌کنی‌، برو کار خودت رو بکن! منم گفتم خوب می‌خوام منم یاد بگیرم، گفت کار هر کسی‌ با کس دیگه فرق… به خواندن وقتی‌ نمی‌‌فهمی‌، دهنت رو ببند! ادامه دهید

سوپ‌

امروز یه روز سرد زمستونی یه. از دیروز صبح داره یه بند بارون میاد. دیشب خیلی‌ بد خوابیدم. صبح که ساعت ۷ بیدار شدم، انقدر تاریک بود که انگار هنوز شبه! جانم داشت از بدن مبارکم دَر میرفت، اما مجبور بودم که برم سر کلاس. ۴ شنبه‌ها توی دانشگاه واقعاً روز‌های بیخودی هستن، بس که… به خواندن سوپ‌ ادامه دهید

این روزا، تازگی‌ها…

من وقتی‌ بیکار باشم خُل می‌‌شم، همش می‌‌خوام یه کاری کنم که بیکار نباشم و سرم گرم بشهوقتی‌ زیاد کار دارم استرس می‌‌گیرم، وقتی‌ استرس دارم قاطی‌ می‌‌کنم،من تازگی‌ها هی‌ خُل می‌‌شم، قاطی‌ می‌‌کنم. بد حالم خوب می‌شه می‌‌خندم.بعضی‌ روزا فکر می‌کنم زندگی‌ چه قشنگه، بعضی‌ روزا دلم بابانل و فرشتهٔ مهربون می‌خواد، می‌شینم زار… به خواندن این روزا، تازگی‌ها… ادامه دهید