امروز دلم رو برداشتم رفتم کریسمس مارکت. این روزا دلم رو تحویل میگیرم، آخه هی کوچولو میشه. من عاشق کریسمس و حال و هواشم. یه جورایی مثل شب عید خودمون میمونه. همون حال و هوای قبل از عید رو داره. اما چون هنوز توی وسط زمستونه، یه گرمای خاصی داره. اصلا اگه این بازارها و… به خواندن کریسمس ادامه دهید
به این عصر میگن عصر ارتباطات!
به اون دوستت که مدتی یه رفته خارج چند بار در سال زنگ میزنی؟ یکی دو بار؟ یا اصلاً زنگ نمیزنی؟ اما این همون دوست صمیمی ته که وقتی پیشت بود بهش هفته چند بار زنگ میزدی، ساعتها باهاش حرف میزدی، هر سال برای تولدش ۱۰-۲۰ هزار تومن هدیه میخریدی. هر وقت میرفتی مسافرت براش… به خواندن به این عصر میگن عصر ارتباطات! ادامه دهید
وقتی که توی غربت دلت میگیره…
امروز تمام راه رو تا دانشگاه گریه کردم. تا پام رو گذاشتم تو مترو شروع شد. اولش ریز ریز گریه کردم، بعد گوله گوله، بعد که پیاده شدم با هق هق. دلم دوباره خیلی گرفته. دلم میخواست یکی بهم زنگ بزنه بگه حالت چطوره. پیش خودم تمام راه فکر میکردم چی میشه که قصهها حقیقت پیدا… به خواندن وقتی که توی غربت دلت میگیره… ادامه دهید
استرس!
این روزها وقتی از خواب بیدار میشم، احساس میکنم کمرم داره زیر بار این همه فشار و استرس خم میشه. اما وقتی میبینم توی گلدون پشت پنجره کنار اون گلی که از سرما یخ زده گلی هست که توی این سرما جوونه زده، باز امیدوار میشم. دیروز فکر کردم به غیر از اینکه وسط خونه… به خواندن استرس! ادامه دهید
دوست
یه کلمه ازم می پرسه چطوری؟ من منفجر میشم. با بغض و یه عالمه حرف و غر غر. مترو میرسه. از وقتی سوار سهیم تا من به خونه برسم ۲ دقیقه طول میکشه. برای همین بهش میگم تا یه مسیری باهم میم. میگه نه من بهات پیاده میشم. پیاده میشیم. چقدر به یه دوست احتیاج… به خواندن دوست ادامه دهید
بچه پر رو!
صبح تا بیدار میشم صدای رادیو مریخ میاد. یه لحظه احساس میکنم، چقدر دلم میخواست فارسی بود. میخوام از اتاق بیام بیرون، چشمم میافته به کِرِم روی میز. روش به فارسی نوشته داروخانهٔ شبانه روزی. اصلا هم دلم تنگ نشده!برای دلداریه همون دلی که تنگ نشده می رم توی وبسایت رادیو، آرشیوش که اصلاً کار… به خواندن بچه پر رو! ادامه دهید
نامه بده!
انقدر خستهام که دلم میخواد ۴-۵ ساعت بخوابم، امروز ۲ تا کلاس داشتم که هر دوتاش خیلی خسته کننده بود. واقعاً حوصلم سر رفت. دیگه داشتم خُل میشدم.توی راه که برمی گشتم. بوی خوب زمستون میاومد. بوی چوب سوخته که من عاشقشم. بوی کیکها و شیرینیهای کریسمس با دارچین و حل و زنجبیل. به زودی… به خواندن نامه بده! ادامه دهید
زمان چرا انقدر زود میگذره؟
روزهای تقویمم داره همه یکی یکی با برنامه هام پر میشه، تا آخر سال. زمان چرا انقدر زود میگذره؟
سازم کجاست؟ :(
دلم برایِ سازم خیلی تنگ شده. حیف که مدت هاست براش جا و وقتی توی زندگیم ندارم 😦 اما دلم لک زده براش، برایِ صداش و برایِ اینکه نوازشش کنم. میدونم الان اون ورِ دنیا، بالای کمد تنهای تنها یه کوشه کز کرده. حتماً سردِشه.
بُکُش و خوشگلم کن!
امروز باید واسهٔ ۳۰ - ۲۰ تا آدم حرف میزدم. استرس داشتم. به این فکر کردم که توی اکثر لحظات مهم زندگیم دوست هام پیشم بودن. کسایی که برام آرزوی موفقیت کنن، کسایی که بیان به حرفهام گوش بدن و برام دست بزنن، که بیان تأیدم کنن و بهم بگن خیلی عالی بود. اما الان… به خواندن بُکُش و خوشگلم کن! ادامه دهید