خیلی سخته، اونی که دوسش داری رو ترک کنی. بخصوص وقتی که می دونی اونم دوستت داره. میمونی بین دو راهی که بری یا بمونی. هر روز با خودت می گی: برم؟ نَرَم؟ بمونم؟ آخه دوسش دارم. اما میدونی که این موندن همیشگی نیست، و به آخرش فکر میکنی. به آخرِ آخرش، اینکه بالاخره یه… به خواندن پس سهم من از این دنیا چیه؟ ادامه دهید
خونهٔ خاله
امروز یه آفتاب یخزده افتاده توی خونه. پاییز سرد داره میاد.دیشب با خاله صحبت کردم. درسته خاله یکی از سردترین و بی احساسترین آدمهایی یه که می شناسم، اما من دوسش دارم. کم و بیش خوش اخلاقه اما وای از اون لحظهای که عصبانی بشه. همهٔ زمین و زمان و آدمهارو جِر میده! اما با… به خواندن خونهٔ خاله ادامه دهید
باز هم نَه!
دیشب دوباره دلم گرفته بود. کلی طول کشید تا تونستم سرم رو گرم کنم. امروز استثناً کلاس نداشتم. از صبح دل توی دلم نبود برای جواب دانشگاه. عصری رفتم که جواب رو بگیرم. انقدر دلم بالا پایین میرفت که فکر میکردم هر لحظه ممکن حالم بهم بخوره. جوابم باز هم نَه بود. یه جورایی دلم… به خواندن باز هم نَه! ادامه دهید
نَه !
با اون نَهای که دیروز گرفتم، خودم رو برای نَههای بعدی کمی آماده کردم. امروز رفتم همون دانشگاه هنرهای کاربردی، دو قسمت بود که باید نمونهٔ کارهام رو میدادم، یکی گرافیک و تبلیغات، یکی گرافیک دیزاین. اولی طبقه اول بود. حاج و واج و گیج رفتم تو. اولین نفر بودم! یه فرم گرفتم پر کردم.… به خواندن نَه ! ادامه دهید
دلم میخواد با یه کسی حرف بزنم
دلم میخواد با یه کسی حرف بزنم، یه آشنای قدیمی، یه دوست. نه یه غریبه. نه کسی که فقط میشناسمش. نه یه هم کلاسی. یه دوست قدیمی. اما آدمها کم با مریخ ارتباط برقرار میکنن. فکر میکنن که کارای مهمتری دارن که انجام بدن.
من اینجام، این ورِ دنیا!
من اینجام، این ورِ دنیا و دلم گرفته. کاشکی یه شهاب از اینجا بگذره.