ناراحتی‌ یا خوشحال؟

تا حالا برات پیش اومده، خیلی‌ خیلی‌ خوشحال باشی‌ و اونی‌ که دوسش داری خیلی‌ ناراحت؟ تو از خوشحالی‌ جیغ میزنی و بالا پایین می‌‌پری اما اون ناراحت یه گوشه نشسته. تو یه ذرّه عذاب وجدان داری از خوشحالیت، اونم یه ذرّه عذاب وجدان داره از ناراحتیش! اون برای تو خوشحال می‌شه، تو واسهٔ اون… به خواندن ناراحتی‌ یا خوشحال؟ ادامه دهید

فاصله …

مدت هاست که متوجه شدم، تمام این سال‌ها ما رو با یه دست چند قدم به هم نزدیک کرده، با دست دیگه کیلومتر‌ها از هم دور. نمی‌دونم چی‌ بگم. کاشکی‌ زودتر متوجه شده بودم. الان نمی‌دونم چطور این همه فاصله رو جبران کنم. چطور شروع کنم. نقاط مشترکمون رو چطور دوباره پیدا کنم. از این… به خواندن فاصله … ادامه دهید

پیتزا

هوا سرد است، من بلوز شلوار نو سبز مغز پسته‌ای مامان دوزم رو پوشیدم که خیلی‌ نرمه. دارم پیتزا درست می‌کنم و به باغ اسرار گوش میدم. واقعاً این آهنگ اسرار آمیزِ برای من. من رو با خودش به رویاها میبره. چقدر ذهنم شلوغه. همش فکر و خیال ازش رد می‌شه. همش توی ذهنم مینویسم.… به خواندن پیتزا ادامه دهید

تُفِ سربالا توی برف!

اینجا هوا روانیه، دیوانه است! می‌پرسی‌ چرا؟! الان داره برف میاد! یه برف تند و نرم و ریز. یه برف پاییزی! اختلاف دمای امروز با همین روز هفتهٔ پیش ۱۵ درجه است! توی راه که میومدم، بادِ خیلی‌ تندی از روبرو میومد و برف هارو میکوبید توی صورتم . من صورتم رو توی شالِ قشنگ… به خواندن تُفِ سربالا توی برف! ادامه دهید

گذر زمان

انقدر این ۲ سال زود و فشرده گذشت که اصلا نفهمیدم چی‌ شد! وقتی‌ بهش فکر می‌کنم، یاد این فیلمهایی میافتم که برای صرفه جویی در وقت، قسمتی‌ اززندگی یه کسی رو تند تند نشون میدان. در عرضه ۱۰ دقیقه نشون میده که بچه بوده، بزرگ می‌شه، ازدواج می‌کنه، بچه دار می‌شه، پیر می‌شه و… به خواندن گذر زمان ادامه دهید

تضاد

دلت برای مادرت تنگ شده اما نمی‌خوای برگردی. میشینی پشت سر همآهنگ  "I wanna go home" رو گوش می دی، اما بازم نمی‌خوای برگردی!دلت برای اونی‌ که دوسش داری توی این مدت که نبودِ تنگ شده، اما وقتی‌ نیست چه آرامشی داری! وقتی‌ که هست یه آرامش دیگه داری، از یه جنس دیگه.اما بعضی‌ وقت‌ها… به خواندن تضاد ادامه دهید

غمِ نان!

آخ اگه پول داشتم! هر روز بعدازظهر‌ها میرفتم کلاس رقص! صبح‌ها هم میرفتم کلاس طراحی، نقاشی و تصویر سازی. بقیهٔ وقتم رو هم کتاب می نوشتم و ترجمه می‌کردم. آخر هفته‌ها هم می رفتم توی طبیعت ولو میشدم!آخه اینو به کی‌ بگم!!!!!!!!احساس خوبی‌ دارم از اینکه این بلاگ رو درست کردم. چند سال بود که… به خواندن غمِ نان! ادامه دهید

آزادی

بچه‌ها رو میبینم که چطور آزادنه میدوند، بدون سنگینی نگاه چشمان نگرانی که اون هارو دنبال می‌کنه. آزادانه میخندند. چیزهایی‌ میبینم که خیلی‌ کم دیدم. چیزهایی‌ که اصلا ندیدم. چشمانم هنوز پر نمیشوند. هنوز گرسنهٔ این لحظات آزادی هستند. موهایی که به دست باد سپرده میشوند، بوسه‌هایی‌ که ردو بدل میشوند، عشقای بی‌ قید و… به خواندن آزادی ادامه دهید